نمیدونم دقیقاً چند سالم بود اما یادم میاد بابام فیلم ترمیناتور دو رو آورده بود خونه و میگفت: شما بچهها اجازه ندارید اینو ببینید. به درد سنتون نمیخوره!
خودش تنهایی نشسته بود تو اتاق و داشت فیلم رو میدید. ما بچهها هم از لابهلای پرده اتاق و در حالی که رو سر و کول هم میرفتیم، زور میزدیم که برای یه لحظه هم که شده، وجنات و هیبت آرنولد رو ببینیم. هیچوقت اون لحظهای که با یه ترمز نیشدار وارد فروشگاه شد و جان کانر رو با خودش برد، از ذهنم نرفت!
اون موقع عاشق سینما بودیم...شاید چیز زیادی ازش دستگیرمون نمیشد اما یه عاشق که خوبی و بدی معشوق به چشمش نمیاد، فیلمها رو تماشا که نه؛ میبلعیدیم!
سالها گذشت و میدونین تنها کاری که در حق خودم کردم، چی بود؟ اینکه عاشق بمونم!
پونزده ساله کارم سینماست و هر روز این فضا رو نفس میکشم. من دیگه بچهی کوچیک قبلی نیستم و حالا یاد گرفتم، چطوری میشه مثل یه آدم بالغ عاشق موند!
تو وبینار دو ساعتهی «چگونه مثل یک عاشق فیلم ببینیم» میخوام دستت رو بگیرم و ببرمت تو همون حال و هوایی که خودم بعد از تماشای هر فیلمی دارم!
خبری از کلاس خشک و رسمی نیست. قرار نیست سینما رو یاد بگیری. یعنی کی میتونه مدعی بشه که تو دو ساعت میتونه سینما رو به کسی یاد بده. قراره بشینیم و یه گپ دوستانه در مورد "چگونه فیلم دیدن" داشته باشیم.
سینما واسه من اون معشوقهایه که به قدری زیباست که میخوام داد بزنم: آی مردم...بیاید ببینید این معشوق من چقدر زیباست. حیف نیست که زیباییش رو ستایش نکنید؟!
خلاصه میخوایم یاد بگیریم:
چطور یه صحنهی معمولی رو «ببینیم» طوری که تا آخر عمر یادمون بمونه
چطور صدای محیط، موسیقی، سکوت، حتی رنگ یه دیوار میتونه حس ما رو نسبت به فیلم عوض کنه
چطور با فیلم دیدن آشتی کنیم
اگه دلت میخواد دیگه هیچوقت فیلم رو فقط «نگاه» نکنی، اگه خسته شدی از اینکه همه میگن «آخیش چه فیلم خوبی بود» و تو فقط شونه بالا بندازی چون خودت چیزی حس نکردی، اگه دلت میخواد بعد از هر فیلم، یه کم تغییر کرده باشی، یه کم عمیقتر شده باشی، یه کم بیشتر عاشق زندگی باشی…
این وبینار مال توئه.
بیا با هم فیلمها رو عاشقانه ببینیم. قول میدم بعدش هیچ فیلمی برات مثل قبل نباشه.